|
اشک در چشمهایم دریای غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
|
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه ؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
لحظه ها رو دریاب
چشم فردا کور است.

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد
و آن را با عشق به دل پيوند زد
مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم
.jpg)
باور كن صدامو باور كن
صدايي كه تا عمق بسته است
باور كن قلبمو باور كن
قلبي كه كوهي ... اما شكسته است
شكسته است...
باور كن دستامو باور كن
كه سادگيه نوازشي است
باور كن چشم منو باور كن
كه يك قصيده خواهش است
باور كن هميشه باور كن
كه من به عشق صادق ام
باور كن حرف منو باور كن
كه من هميشه عاشقم


صبورم اما ...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خود می بندم
من صبورم اما ...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! وبه یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما ...
آه ...
این بغض گران صبرچه ميداند چیست!...
کسی که عاشق است و از معشوق دورافتاده و یا عزا دار است و مرگ عزیزی قلبش را می سوزاند ؛ می گرید ؛ غمگین است ؛ هر گاه دلش یاد او می کند و زبانش سخن از او می گوید ؛ و روحش آتش می گیرد و چهره اش بر می افروزد ؛ چشمش نیز با او هم دردی می کند ؛ یعنی اشک می ریزد ؛ با اشک می جوشد ؛ و این حالات همه نشانه های لطیف و سریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند .
دکتر علی شریعتی ![]()

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري
هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي
هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد
هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه
به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني
قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري
کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشت هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتـــــم دور خود می گشتم
و با خود جدالی داشتـــم لحظه ها زل می زدم برقاب عکس خاطــــرات لحظه ها رد می شد ومن عشق خیالی داشتم لحظه ها رد می شد و رد می شدی ازپیش من پیش چشمم چشمه ی آب زلا لی داشتــــم
مي گويند سه چيز زاده عشق نيست
جدايي
سفر
فراموشي
ولي آن زمان كه تومرا تنها گذاشتي
رفتي
و فراموشم كردي
من لحظه لحظه عاشقت شدم.
به جرم اينكه خيلي ساده بودم
به زندان دلت افتاده بودم
اگرچه حكم چشمانت ابدبود
براي مرگ هم اماده بودم
هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا
اين دريا
پر خواهم زد
خواهم مرد...

کاش...
کاش میشد...
کاش میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

شب را دوست ندارم زيرا سياهي آن مرا ياد چشمانت مي اندازد
برف را دوست ندارم زيرا سيماي تو را در خاطرم زنده مي كند
دريا را دوست ندارم زيرا موجش مرا هميشه به ياد گيسوان تو مي اندازد
ساحل را دوست ندارم زيرا در نبودنت دور چشم همه به اغوشش پناه مي بردم
بهار را دوست ندارم زيرا زندگي را از من گرفت
صداقت را دوست ندارم زيرا انرا هيچ وقت در نگاه تو نيافتم
اشك را دوست دارم چون همدم تنهايي من بوده در رنج با تو بودن
لبخند را دوست ندارم چون بر لبان تو مي نشت و غم از آن من بود
آسمان زمين ابر خورشيد را دوست ندارم چون همه را به خاطر تو دوست داشتم
خدا را دوست ندارم چرا كه مرا عاشق تو كرد.



و در اين بيشه ی تنهايی
چرا کسی نيست که بگويد من هستم يا نه ؟![]()
اگر هستم پس چرا از نيستی ام ![]()
چرا کسی نيست به او بگويد در آن زلال نگاهش غرقم![]()
چرا کسی نيست بفهمد ![]()
از اينجا رفتن بهتر از ماندن است ![]()
چرا کسی نيست بفهمد که من آزادم و اما اسيرم
اسير نگاهش
اسير عشقی که نگاه سوزانش را در قلبم جا گذاشته و رفته
چرا کسی نيست بفهمد
که جای اشک تو چشام خونه ![]()
چرا کسی نيست بفهمد
که اسير انتظارماندن يعنی چی ؟![]()
چرا کسی نيست موقعی که ذره ذره وجودم را غم گرفته
مرا در اغوش بگيرد
چرا غريبم چرا ؟ ![]()
چرا نمی توانم به هيچ کس بگم منم هستم اما بدون او که برايم مثل هيچ کس نيست ![]()
دلم می خوا ست دو تا بال داشتم و پرواز می کردم و به اسمون مهربونی ها می رفتم..
دلم می خواست پرنده بودم روی لانه ای زندگی می کردم که دونه دونه ی
چوب هاش تو را لمس کرده بودن و روی لانه ای می خوابيدم که چوب هايش را با هم جمع کرده بودیم ..
دلم می خواست برايت از عشق بگويم از تنهايی ...
دلم می خواست از گلبرگ ياس برات پلی بسازم و با هم از مرز های غرور بگذريم . ..
دلم می خواست مثل غروب باشم صاف و بدون لکه ای ابر ...
دلم می خواست مثل خدا همه غم ها را می ديدم اما هيچ نمی گفتم ..
دلم می خواست مثل اسمون . دلم بزرگ و پهناوربود ...
دلم می خواست مثل اب بارون پاک پاک بودم تا غبار نفرت را از دل ها پاک کنم ...
دلم می خواست مثل دريا ساحل را در اغوش بگيرم ...
دلم می خواست فرشته بودم تا هميشه عاشق بمانم ...
دلم می خواست جای آسمون بودم و می توانستم بلند گريه کنم ...
دلم می خواست از ستاره های آسمون برات يک ابر می ساختم ...
دلم می خواست بارون بياد که بشوره بدی ها و غم ها را بی وفا ايی ها را ...
دلم می خواست لحظه ها را پس گرفت ....
دلم می خواست در تو گم می شدم ....
دلم می خواست از ان لبخندت بگويم که به من عشق را اموخت و من را عاشقت کرد ... 

دفتر شعرمن امشب بازاست
و قلم نام تو را مي خواند
و من اينجا تنها
چه بگويم جزآه ...
چه نويسم جز اشك
كمكم كن اي ماه!
......
صفحه اول اين دفتر را
اولين شعرم را
باز هم مي خوانم
چه قشنگ است هنوز
پر از گلواژه،
پر از اسم تو و زيبايي است
پر از حسرت بي فردايي است
پر از عطر حضور يك عشق
پر از ماه و ستاره و خدا
پر ازمن
پر از تو
پر از ما!
......
مطلع هر غزلم شعر تو بود
پاي هر دفتر شعرم، ردي از عشق تو بود
نقش هر خنده تو
رويش حرفي و شعري تازه
طرح چشمان تو
آغاز دوباره شعري
اينچنين
مي سرودم از تو
مي نوشتم با تو
فارغ از غصه و آسوده ز غم
و شدم
شاعر چشمان تو من
......
شاعرم كردي و رفتي
و من اينك بي تو
كنج اين تنهايي
مي نويسم گرچه
همه شعر و غزلهاي من
پر شد از حسرت و ويراني و شب مرگي
آخرين شعرم را مي نويسم امشب
دست من مي لرزد
شعر من مي ميرد
به گمانم شده ام پير عزيز!!!
آري آري
شده ام پير غم عشق تو و
مرگ من نزديك است
و چه مرگي است ترا داشتن وديدن و
از غصه بي تو مردن...
چرا هیچکس نظر نمیده

من میگم که مشکی رنگ ماتمه واسه شادی خیلی زشتو مبهمه رنگ مشکی آخرین رنگ خداست واسه غم های دلم یه مرهمه صادقی گفته که مشکی رنگ شادیه اما من میگم که مشکی غصه یه آدمه مشکی رنگیه که من پوشیدم تو عزای عزیزم واسه من مشکی مثل گریه های دم به دمه من میگم مشکی تکه اصلا دورنگی نداره اما عاشقی هزار رنگه که هررنگ اونم پراز غمه
همیشه از اخرش می ترسیدم
همیشه تو فکرم هم نمی گنجید که به اخر راه فکر کنم
هیچ وقت به اخرش نگاه نمی کردم
هیچ وقت نمی گذاشتی طمع غم را بچشم
همیشه می گفتم تا گرمای نفس هات را دارم غم ندارم
همیشه تو لحظه ها می دوییدم و لذت می بردم
هیچ وقت نفهمیدم که چه طور ی میشه یادت بره اون روز ها که ۱ قدم مانده تا بهت برسم
هیچ وقت نمی خواستم جایی باشم که با بوی تو زندگی کنم
همیشه سیاهی را فقط در حد یک رنگ می دیدم
همیشه تولد ثانیه ها را می دیدم مرگشان را درک نمی کردم
هیچ وقت نمی توانستم تو چشمات نگاه کنم
و همیشه و همیشه در حسرت نگاهت می مانم

روزگاري است که من بي کس و تنها شده ام
همه شب تا به سحر ، مونس غم ها شده ام
روزگاري است که از مـيـــکده دور افتـــادم
بـي خبـر از مي نــاب ، مست سُـکارا شده ام
روزگاري است که انسانيتـــم رفتــه به بــاد
رستــه از عـالـم تـــو ، طالــــب دنيـــا شده ام
بـهر پرواز به سـوي تــو مرا بالــي نيـــست
ســوي مرغــان هـــوا ، غـرق تمـاشـا شده ام
مــرغ بــاغ ملــکوتم همـــه در خـاک شده
از قفس نيسـت خبـر ، بنـد هوس ها شده ام
گـاه گاهي به طلــب دست به ســويت کردم
يــاد تو گر شـده ام ، بهــــر طلـــب ها شده ام
در نمـــازم خــم ابــروي تــو را مي جويـم
از بـــــد حادثــــه دور از خــــم زيبــــــا شده ام
همچو موري که نـه در فکـر زمستــان باشـد
فـــارغ از توشـــه و بـــن در پـــي فردا شده ام
از ازل تـا بـه اجـل عمــر بـه غفلـــت گذرد
زيــــن تغـــافل به جهان واله و شيــدا شده ام
هـــر دم عمــر بـه هر سو نگرم يـاري نيست
روزگاري اسـت که من بي کس و تنها شده ام
يک شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبي خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولي
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبي در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله هاي عشق من هر دم زبانه مي کشد از هجر تو
بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت.

با اينكه دل پردردم را شكستي!
با اينكه به نگاه پر حرفم پشت كردي!
بااينكه آرزوهايم را بر باد دادي!
با اينكه بر دل پرمهرم طعنه زدي!
با اينكه سپيدي مرابه سياهي كشيدي!
با اينكه به نبودنم راضي هستي!
با اينكه خنجر نفرت را به من هديه كردي!
با اينكه هرچه بايدنمي كردي كردي!
با اينكه بر همه احساساتم خاك تيره پاشيدي!
بازهم دوستت دارم ![]()
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های زابطه تاریکند چراغ های زابطه تاریکند کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را با فصلی شیرین از وصال پایان دهم اما هنوز........ " قبول کن به اندازه یک نفس"
احتیاج دارم به تو![]()

آه ای زندگی
آه... وهنگامی که هیچ آرزویی نیست
روزهاچه دیر شب می شوند
و امان ازشب که به سحر نمی رسد
ای کاش آرزویی داشتم
اینک بوسه بر پای تنهایی می زنم
شاید این زندگی حق من نبود
خدایا ... خدایا ... خدایا ...
یک آرزو یادم آمد
گوش کن خدایا:
سرنوشتی چون مرا بر دیگران منویس
|
تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ...گرفتار سکوتي سرد وسنگينند... وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...نمي داني چه غمگينند!!! چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي تو نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم... .... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم |
.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم اي کاش مي دانستي
![]()
خسته شكسته و دل بسته من هستم من هستم من هستم از اين فرياد تا آن فرياد سكوتي نشسته است . لب بسته در دره هاي سكوت سرگردانم . من مي دانم من مي دانم من مي دانم جنبش شاخه اي از جنگلي خبر مي دهد و رقص لرزان شمعي ناتوان از سنگيني پابرجاي هزاران جار خاموش ، در خاموشي نشسته ام خسته ام در هم شكسته ام من دل بسته ام . 
خواستم براي از دست دادنت اشك بريزم ولي ديدم
همه ي اشكامو براي بدست آوردنت ريختم 
تو آشناترین برای من بودی و تنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب می گشتم
دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفر بستی و رفتی خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم
سفر کردی.
هرچه نگاهت کردم هرچه صدایت کردم هرچه فریاد کشیدم هرچه بر سروسینه کوفتم و نامت را با
هزار آرزو به زبان آوردم خاموش نگاه کردی و رفتی. آن روز غنچه های بغض در گلویم شکفت و آسمان
ابری چشمانم بارانی شد. آن روز پرزدی و رفتی و پیش از آن که تو را ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر
شدی و غمی به وسعت دریا در وجودم طوفانی شد.
شاید یک روز وقتی که من تنها در دشت غروب آفتاب را تماشا میکنم از پشت تپه ها با یک سبد پر
از یاس و نرگس پیدا شوی و بیایی و به سبزه های دشت شوق شکفتن دهی.
من هر شب دعا میکنم که تو هر چه زودتر از مهمانی فرشتگان خدا باز گردی. من هر روز صدای گامهایت
را می شنوم که از آسمان ها می آیی و در محراب گلها نمز صداقت می خوانی و می بینم اطلس ها
و مریم ها را که در این نماز به معصومیت اشکهای تو اقتدا می کنند.
ای کاش بیایی نه برای پرندگان رها شده از قفس
غربت بلکه برای دل تنها و عریان من.......

شبانه
شب تار شب بيدار شب سرشار است . زيباتر شبي براي مردن . آسمان را بگو از الماس ستاره گانش خنجري به من دهد . ... شب تار است شب بيمار است از غريو درياي وحشت زده بيدار است شب از سايه ها و غريو دريا سرشار است زيباتر شبي براي دوست داشتن با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نيازي نيست . با آسمان بگو 
شهر عشق
به شهر عشق نمی رم بي تو هرگز
نشم عاشق نمی رم بي تو هرگز
غروب بی كسی ها مونسم شد
ببين بی تو چه پيرم ، بي تو هر گز
نياي روزی كه رو لب باشه آهی
نه عشق باشه نه از من يه نگاهی
نيای روزی ببينی از غم تو
نمونده بر سرم موی سياهی ، موی سياهی
ميدونم كه تو عاشق پرستی
به رو من چرا درها رو بستی
نميگيری سراغی از دل من
چرا كوه اميدم رو شكستی
نه يه لبخند ، نه حرفی تازه دارم
تو رفتی ، جز خدا چيزی ندارم
نياد روزی ببينم بي قرارم
به راهی پر ز غم عزم ديارم